تبليغاتX
خونه ی مادربزرگه

خونه ی مادربزرگه
ماجراهای نوک طلا و مخمل 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
 

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 22:0 ] [ نوک طلا و مخمل ]

 

 

بيمه ي جوجو آفرين

 

 

سلام دوستان عزيز

اين روزا بخاطر شرايط پيش اومده مجبورم تنهايي آپ كنم

درسته واقعا برام سخته وبي رو كه با جوجوي نازم اون هم براي نوشتن خاطراتمون تاسيس كرديم تو اين روزها و به تنهايي آپ كنم. ولي دوست دارم هميشه روح زندگي در اين وب جريان داشته باشه و سختي ها و مشكلات دليلي بر بي تحرك موندنش نباشه.

 

امروز هم با يك خاطره ي از خودمون در خدمتتون هستم كه اميدوارم از خوندنش لذت ببريد

 

===

چند روز پيش تونستيم بلاخره بعد از چندين هفته باهم باشيم و يكم بگرديم

 .

مخمل: سلام جوجو جان خوبي؟

نوك طلا: خوبم پيشي تو خوبي؟

مخمل: خوبم شكر چه خبر؟

نوك طلا: خدا رو شكر. خبر كه هيچي همون هميشگي. مهموني و قطعي نت و نديدن تو

مخمل: الهي عزيزم ناراحت نباش انشاالله همه چي درست ميشه

نوك طلا: منم اميدوارم هرچه زودتر همه چيز مثل سابق بشه

مخمل: منم اميدوارم عزيزم

نوك طلا: امروز مي خوام با دختر خالم برم خريد

مخمل: به سلامتي چي مي خواي بخري؟

نوك طلا:  لباس و اگه بشه كفش البته اگه ماشين جور بشه. تو كه مي دوني من بدون ماشين جايي نميرم

مخمل: اوهوم بله كه مي دونم. اتفاقا منم دارم ميرم خريد مي خوام يه گوشي بخرم اگه بشه

نوك طلا: چرا مگه گوشيت چشه؟

مخمل: نمي دونم هي باطري خالي مي كنه چند بارم بردمش تعمير فايده نداره ديگه بيچاره خيلي كار كرده.

نوك طلا: كاش ميشد بياي باهم بريم خريد مخمل جون.

مخمل: اوهوم اگه ميشد خيلي خوب بود گلم

نوك طلا: شايد بشه ها ولي نمي تونم قول بدم

مخمل: راست ميگي جوجو!!!؟ آخه چطوري؟

نوك طلا: خوب امروز همه مهموني خونه ي عموي بزرگم دعوتيم منم حوصله ندارم برم براي همين مي مونم خونه. به مامان گفتم شايد با دختر خالم برم خريد شايدم تنهايي مامانم گفت باشه هرطور راحتي

مخمل: آخ جون اين كه خيلي خوبه ولي دختر خالت و چكار كنيم؟

نوك طلا: كاري نمي خواد بكنيم اون با نامزدش رفتن مسافرت

مخمل: پس حله ديگه پاشو آماده شو من ماشين و بردارم و بيام تا نيم ساعت ديگه اونجام باشه؟

نوك طلا: باشه ولي نيم ساعت بيشتر پيشي

مخمل: چرا؟

نوك طلا: آخه مي دونم ذوق زده اي تا اينجا رو مي خواي تند بروني خطرناكه

مخمل: آها از اون جهت. باشه پس نيم ساعت ديگه منتظرتم

.

.

اين و گفتم و زودي باي دادم و لباس پوشيدم و اومدم شهر نوك طلا و سر جاي هميشگي منتظرش موندم تا بياد. خانومم بعد از 10 دقيقه تاخير كيف به دست مثل يك خانوم تمام عيار تشريف آوردن

تو بازار گشتيم و من گوشي مورد نظرم و خريدم و با جوجو رفتيم و اونم يه جفت كفش خيلي خوشگل خريد كه واقعا بهش مي اومد.

يكم با ماشين تو خيابون گشتيم و به جوجو پيشنهاد دادم شام بگيريم و بريم پارك بخوريم

جوجو هم گفت چطوره وسايل ساندويچ و بگيريم و بريم تو پارك بشينيم و اونجا درست كنيم و بخوريم

منم كه هميشه ازپيشنهادات جوجو كمال استقبال و مي كنم قبول كردم و باهم رفتيم و وسايل ساندويچ و گرفتيم و رفتيم پارك.

روز قبل بارون اومده بود و هوا يكم سر بود

بعد از اينكه تو پارك فرش پهن كرديم جوجو ساندويچا رو آماده كرد و منم كمكش كردم. آماده كه شد شرو به خوردن كرديم.

انصافن خيلي خوشمزه شده بود و واقعا شام اون شب يه چيز ديگه بود.

جوجو نوشابه ريخت و باهم خورديم. يهويي ديدم خيلي سردم شده و دارم مي لرزم

جوجو نگام كرد و گفت چي شده مخمل چرا مي لرزي؟

گفتم سردم شده جوجو

نوك طلا خنديد و گفت بيا زير پرم گرم بشي و دستش و باز كرد

منم خنديدم و گفتم جوجو جان من و زير بال پر خودت بگير تا نمردم

نوك طلا هم گفت: بيمه ي جوجو آفرين ضامن در سرما و گرما در خدمت شماست

تا اين و گفت يهو زدم زير خنده و كلي خنديدم

نوك طلا هم با اون نگاه هاي مخصوصش بهم نگا كرد و گفت: چي شد مخمل چرا يهويي زدي زير خنده؟

منم درحالي كه هنوز داشتم مي خنديدم گفتم: آخه تو اين حرفا رو از كجا مياري و بازم خنديدم

نوك طلا هم خنديد گفت: خو من جوجوي نابغه اي هستم ديگه مخمل جون و خودشم خنديد

==

اون روز واقعن به من و نوك طلا چسبيد اون هم بعد از مدتهاي زيادي كه همديگه رو نديده بوديم

 

 

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 3:37 ] [ مخمل ]
 

 

 

سال ۱۳۹۰ مبارک باشه

 

 

 

 

 

Norooz

 


آسمانت بي غبار

سهم چشمانت بهار

قلبت از هر غصه دور

بزم عشقت پر سرور

بخت و تقديرت قشنگ

عمر شيرينت بلند

         سلام دوستان خوبمون           

 

من و نوک طلای عزیز برای دوستان خوب و گلمون همچنین تمام

 ایرونی های عزیز سال خیلی خیلی خوبی رو آرزو می کنیم و

 امیدوارم به همه ی آرزو های قشنگتون هرچه زودتر برسین

 

  

 

عزیزان دوستتون داریم و به یادتون هستیم

 

و امیدواریم عید به همتون کلی خوش بگذره و بترکونیت 

 

 

حاجی فیروز

 

 

  نوک طلا و مخمل

 

 

 

 

 

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 2:57 ] [ مخمل ]
 

سلام دوستان عزيز

 

 

 

اميدوارم امتحاناتتون رو با موفقيت به پايان رسونده باشيد

  اين ترم براي من و جوجو يك ترم واقعا حساسی بود و براي همين مجبور بوديم خيلي بيشتر از هميشه درس بخونيم و وقت زيادي رو براي اين كار بزاريم

 

اما جريان اين آپ که واقعا برامون جالب بود و تقدیم می کنیم به شما... 

 

يك روز كه نوك طلا بعد از 8 ساعت كلاس رياضي خونه اومده بود بهم زنگ زد Cell Phone كه مخمل من رسيدم خونه و پشت بندش هم چنتا واژه گفت كه خيلي برام جالب بود...

 

نوك طلا: سلام مخمل جون خوبي؟ راستي تو مي دوني درجه ي من چنده؟

 

مخمل: سلام جوجو، جااااااااان درجت چنده!!!!؟ من نمي دونم والا، اصلا درجه چي هست؟

 

نوك طلا: ها چي میگه!!! گفتم درجه پيشي؟ 

 

مخمل: آره فك كنم خودت بودي كه گفتي

 

نوك طلا: آها آره فك كنم خودم بود. واي دارم مي ميرم از خستگي يكي از من نٌرم بگيره لطفن

 

مخمل: جوجو انگار حالت خوش نيست ها برو يه آب به دست و صورتت بزن يكم بهتر بشي

 

نوك طلا: اي واي فرجه ي راديكالم شكست مخمل

 

مخمل: اٍ چرا مواظبش نبودي  

 

نوك طلا: آخيش بلاخره اين سوپ و اينفم مساوي شدن خيالم راحت شد

 

مخمل: خب خدا رو شكر خيلي نگران بودم

 

نوك طلا: پيشي جدول سرشت نمايي نمي دوني كجاست؟

 

مخمل: والا تو يخچال بود بچه ها خوردنش

 

نوك طلا: كوفت... حالا من يه چيزي ميگم تو چرا هی اينا رو ميگي

 

مخمل: خو چكار كنم باز صد رحمت به من اگه تو هپروت مزدك ميرزايي رو صدا ميكنم باز دو نفر آدم مي شناسنش آخه اينايي رو كه تو گفتي من اصلا نمي دونم چي هستن.

 

نوك طلا: خو چي بگم مخمل جونم دركم كن دیگه از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر يکسره رياضي داشتم. باور كن حتي وقت نكردم نهار بخورم كلي هم استرس داشتم كه كنفرانسم و خوب انجام بدم.

 

مخمل: الهي گلم خسته نباشي حالا سمینارت و چکار کردی؟

 

نوك طلا: والا بدک نبود هرچی بلد بودم و تمرین کردمو گفتم خدا کنه استاد خوشش بیاد و نمره ی خوبی بهم بده.

 

مخمل: انشاالله كه موفق باشي. بخواب گلم كه خيلي خسته اي...

 

نوک طلا: ممنون پيشي انشاالله تو هم موفق باشي. کاری نداری؟

 

مخمل: نه جوجو خوب بخوابی

 

نوک طلا: قربانت تو هم خوب بخوابی و الهی خواب انتگرال ببینی

 

مخمل: ممنونم تو هم خواب نِپِر و ببینی و از خواب بپری

 

.

.

.

مخمل: جوجو خوابيدي؟؟؟؟

آخي انقدر خسته بود كه خوابش برد

حالا يه بوس مي چسبه ها اوووووم ماچ

 

خوب بخوابي عزيزم

 

===

 

دوستان عزيز انشاالله از آپمون خوشتون اومده باشه

 

خوش و موفق باشيد

 

 

 

[ دوشنبه یازدهم بهمن 1389 ] [ 1:5 ] [ نوک طلا و مخمل ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام به همه ی دوستان خوب و مهربون
از اینکه به وبلاگ ما اومدین ازتون ممنونیم
من یعنی نوک طلا 22 ساله و مخمل 26 سالشه
من مخمل و خیلی دوست دارم ولی اون بیشتر :-)
ان شا الله که با همراهی شما بتونیم دوستان خوبی برای هم باشیم
دلتون خوش و لبتون خندون
==
امیدواریم بتونیم با نوشته هامون برای لحظه ای هم که شده گل خنده رو رو لبتون بشونیم
شاد باشید [گل]
امکانات وب